
Sarah Conner: From Sarah with Love
Lyrics:
For so many years we were friends
And yes I always knew what we could do
But so many tears in the rain
Felt the night you said
That love had come to you
I thought you were not my kind
I thought that I could never feel for you
The passion and love you were feeling
And so you left
For someone new
And now that you're far and away
I'm sending a letter today
From Sarah with love
She's got the lover she is dreaming of
She never found the words to say
But I know that today
She's gonna send her letter to you
From Sarah with love
She took your picture to the stars above
And they told her it is true
She could dare to fall in love with you
So don't make her blue when she writes to you
From Sarah with love
So maybe the chance for romance
Is like a train to catch before it's gone
And I'll keep on waiting and dreaming
You're strong enough
To understand
As long as you're so far away
I'm sending a letter each day
From Sarah with love
She's got the lover she is dreaming of
She never found the words to say
But I know that today
She's gonna send her letter to you
From Sarah with love
She took your picture to the stars above
And they told her it is true
She could dare to fall in love with you
So don't make her blue when she writes to you
From Sarah with love
From Sarah with love
She's got the lover she is dreaming of
She never found the words to say
But I know that today
She's gonna send her letter to you
From Sarah with love
She's gotta know what you are thinking of
Cause every little now and then
And again and again
I know her heart cries out for you
From Sarah with love (Come on)
She's got the lover she is dreaming of (from Sarah, from Sarah with love)
Never found - words to say, ahh
But today, but today...
From Sarah with love (woo...)
She took your picture to the stars above
And they told her it is true
She could dare to fall in love with you
So don't make her blue when she writes to you
From Sarah with love
So don't make me blue when I write to you
From Sarah with love

Lyrics:
Dori me interimo
Adapare
Dori me
Ameno Ameno
Latire
Latiremo
Dori me
Ameno
Omenare imperavi ameno
Dimere Dimere matiro
Matiremo
Ameno
Omenare imperavi emulari
Ameno
Omenare imperavi emulari
Ameno
Ameno dore
Ameno dori me
Ameno dori me
Ameno dom
Dori me reo
Ameno dori me
Ameno dori me
Dori me am
Ameno
Ameno
Ameno dom
Dori me reo
Ameno
Ameno dori me
Ameno
Ameno dori me
Lyrics in English:
Take me to the inside absorb take me
Disclose disclose hidding hidding oneself take me
Disclose unperceived signs disclose
Tell me tell me war like spirit martyr disclose
Emulate unperceived signs disclose
Emulate unperceived signs disclose
Disclose disclose the silence disclose take me disclose take me
Disclose soldier take me away disclose take me disclose take me take me now
ای دوست من! آنچه از من برای تو نمایان می شود، نیستم.
ظاهرم چیزی نیست جز لباسی که از نخهای تساهل و نیکی با دقت بافته شده است تا مرا از دخالتهای بی جای تو و تو را از کوتاهی و غفلت من محافظت کند.
و اما آن ذات بزرگ و پنهان که او را «من» می خوانمش، راز ناشناخته ایست که در اعماق درونم جای دارد و کسی جز من آن را درک نتواند کرد و در آنجا برای همیشه ناشناخته و پنهان خواهد ماند.
دوست من! نمی خواهم تمام سخنان و کردارم را باور کنی زیرا سخنان من چیزی نیست جز پژواک اندیشه های تو و کردارم نیز جز سایه های آرزوهای تو!
دوست من! اگر بگویی باد به سوی مشرق می وزد، فی الفور پاسخت می دهم که: آری! به سوی مشرق می وزد زیرا نمی خواهم گمان ببری افکار شناور من با امواج دریا نمی تواند همراه باد به وزش و پرواز درآید در حالی که بادها تار و پود فرسوده ی افکار قدیمی ات را از هم گسیخت و آن را متلاشی کرد و دیگر نمی توانی افکار عمیق مرا که بر دریاها در حال اهتزاز است، درک کنی. من هم نمی خواهم تو آن را دریابی زیرا دوست دارم در دریا به تنهایی سیر کنم.
دوست من! چون خورشید روز تو طلوع کند، تاریکی شب بر من فرا می رسد. با اینحال از پشت حجابهای تاریکم درباره ی پرتوهای طلایی خورشید سخن می گویم چون در هنگام ظهر بر قله ی کوه ها و بر فراز تپه ها به رقص در می آید و در هنگام رقص از ظلمات و تاریکی دره ها و دشتها خبر می دهد.
در این باره با تو سخن خواهم گفت زیرا تو نمی توانی سرودهای شبانه ام را بشنوی و بالهای مرا در میان ستارگان نمی بینی و چه خوب است که تو آن را نمی شنوی و نمی بینی زیرا دوست دارم در تنهایی، شب زنده داری کنم.
دوست من! وقتی تو به آسمانت صعود می کنی، من به سوی دوزخ خود سرازیر می شوم و با اینکه رود صعب العبوری در میان ما قرار می گیرد اما یکدیگر را صدا می زنیم و دیگری را دوست خطاب می کنیم.
من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی زیرا شعله هایش دیدگانت را می سوزاند و دود آن بینی تو را می آزارد.
من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی و بهتر است که من در دوزخ خود تنها باشم.
دوست من! تو می گویی حقیقت و پاکدامنی و زیبایی را سخت دوست می داری و من به خاطر تو می کویم:
شایسته است که انسان چنین صفاتی را دوست بدارد در حالی که در دل خود به تو می خندم و خنده ی خود را کتمان می کنم زیرا می خواهم تنها بخندم.
دوست من! تو نه تنها مردی در خور ستایش، هوشیار و فرزانه هستی بلکه یک مرد کامل بشمار می روی اما من دیوانه ای بیش نیستم که از عالم عجیب و غریب تو دور هستم. من دیوانگی خود را از تو مخفی می کنم زیرا دوست دارم در عالم جنون نیز تنها باشم.
ای عاقل و ای هوشیار! تو دوست من نیستی. چگونه می توانم تو را قانع کنم تا سخنم را درک کنی؟
راه من راه تو نیست اما در کنار هم و با هم قدم می زنیم!
![]()
پ.ن۱: مخاطبش خاصه !
پ.ن۲: لزومی نداره که تو بتونی بخونی ... ! اونی که باید خودش می دونه و می تونه و می خونه و ... ![]()
چون لبهایم برای نخستین بار آماده ی سخن گفتن شدند و جنبیدند، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنین صدا زدم:
پروردگارا! من تو را پرستش کرده ام. مشیت پنهان تو شریعت من است. تا روزی که زنده ام در برابر تو خضوع خواهم کرد. اما خداوند پاسخ مرا نداد بلکه مانند طوفانی سهمگین از من گذشت و از دیدگانم پنهان شد.
یک هزار سال بعد. برای دومین بار از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا چنین سخن گفتم:
تو مرا از خاک زمین آفریدی و از روح معنوی ات بر من دمیدی و زنده ام کردی، پس همه ی وجودم به تو مدیون است. اما خداوند پاسخ مرا نداد و همچون هزاران پرنده ی بالدار به پرواز درآمد و از من گذشت.
یک هزار سال بعد. از کوه مقدس بالا رفتم و برای سومین بار با خدا سخن گفتم:
ای پدر مقدس! من فرزند دوست داشتنی تو هستم. با عشق و دلسوزی مرا به دنیا آوردی. با محبت و عبادت ملکوت و ملک تو را به ارث خواهم برد! این بار نیز خداوند پاسخم نداد و همچون مه که تپه ها را می پوشاند از چشم من دور شد.
یک هزار سال بعد. از کوه مقدس بالا رفتم و برای چهارمین بار با خدا سخن گفتم:
ای اله من! ای حکیم و دانا! ای کمال و مقصود من! من گذشته ی تو و تو فردای من هستی. من ریشه هایت در ظلمات زمین و تو روشنایی آسمانها هستی.
در این هنگام خداوند به سوی من خم شد و واژگانی شیرین و لطیف بر گوشم نواخت؛ چنانکه دریا، رودخانه ی سرازیر شده را در خود فرو می برد، خداوند مرا در اعماق خود فرو برد! و چون به سوی دشتها و دره ها سرازیر شدم، خدا نیز آنجا بود!
جبران خلیل جبران
![]()
این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:
در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی برخاستم و دریافتم که همه ی نقاب هایم دزدیده شده است؛ آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره ی زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم.
لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:
دزدها! دزدها! دزدهای لعنتی!
مردها و زنها به من خندیدند و برخی ار آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند.
چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد برآورد:
ای مردم! این مرد دیوانه است!
سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره ی بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره ی بی نقاب مرا بوسید، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقاب هایم ندارم و گویی در حالت بیهوشی فریاد برآوردم و گفتم:
مبارک باد! مبارک باد آن دزدانی که نقاب هایم را دزدیده اند!
این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم:
آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند، می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد!
![]()
![]()
![]()
![]()
ترجمه :
عشق من
اي عشق من، خواهش مي كنم مرا ترك نكن
ساعتها به انتظار مي نشينم تا او را ببينم
برگرد
من باز نمي گردم، باز نمي گردم
نمي خواهم به ياد بياورم، نمي خواهم به ياد بياورم
![]()


